Tuesday, June 03, 2003

ما داریم میریم دریاچه گهر
بالاخره بعد از چند سال ما رو طلبید!!!
سینا + �ردیس + نوشین + نیوشا + وحید + ن�یسه + آرش + رسول + ...
�کر کنم خوش میگذره
تا وقتی برگردم
خداحا�ظ ...
راستی خواهر کوچولوی ما هم وبلاگ نویس شد: نیلو�ر
http://luly.blogsky.com
چند روز پیش داداش بزرگمون هم وبلاگ نویش شده بود: �ردیس
http://fardis75.persianblog.com
تا بعد

Friday, May 30, 2003

میخوام یک وبلگ جدید معر�ی کنم
fardis75.persianblog.com
حتما به این آدرس بروید

Thursday, May 15, 2003

یه خبر �رهنگی:
قراره یک تاتر به زبان �رانسه در اص�هان اجرا بشه ...
نمایشنامه ای از "مولیر" به نام "حقه های اسکپن" به کارگردانی خانم �ریناز کلباسی
این نمایشنامه در روز جمعه 2 خرداد ماه 1382 ساعت 5:30 بعد از ظهر روی صحنه میره ...
محل اجرای این نمایشنامه هم سینما تاتر �لسطین در خیابان چهارباغ عباسی هست و محل �روش بلیط موسسه �رهنگی کوثر در ابتدای خیابان نیکبخت ...
بردن این نمایشنامه روی صحنه در شهر اص�هان، یک رویداد �رهنگی هست و امیدوارم با مو�قیت کامل اجرا بشه ...

Centre Culturel Kowsar presente
"Les fourberies de Scapin"
MOLIERE
Metteur en scene: Farinaz Kalbassi
Musique: Mehdi Aminlari
Ispahan: Cinema-Theatre Palastine
vendredi 23 mai 2003 - 5 h 30
vente des billets: Institut Kowsar
Tel: 6610412 - 6625501

Monday, May 12, 2003


C'est un quelque chose interessant
یعنی "یه چیز جالب ..."
ساسان و �ردیس ه�ته گذشته برای نمایشگاه بین المللی کتاب به تهران ر�ته بودند ... یک خبرنگار که به قول یک ن�ر (!) "Chercher un bel homme" انجام میداده یعنی دنبال یک ن�ر خوش تیپ میگشته، از ساسان عکس میگیره و عکس رو روی سایت خبری BBC میگذاره ...
دوستمون ر�ت رو شبکه (!!!)
این هم عکس ساسان در سایت:
http://www.bbc.co.uk/persian

آ�تاب،
بر صندلی نشست ...
اما شب میرسد
و از جا بلندش خواهد کرد
اعتبار ما از آ�تاب بیشتر نیست
ما را هم از صندلی بلند خواهد کرد
شبی که از روی برنامه جهان میرسد ...
-ماجرای نیلو�ر بنی صدر و صندلی لهستانی اش-

Saturday, May 10, 2003

از یک تصویر حر� زدم و نوشته: "تنها ..."
میتونید به ص�حه زیر بروید و این تصویر رو ببینید:
http://www.ehshan.netfirms.com/mohsen
توی این ص�حه روی "عکس ها" کلیک کنید
از احسان هم خیلی تشکر میکنم که زحمت ...
.
..
...
"امان از راه دور و رنج بسیار!"

Wednesday, May 07, 2003

پارسال بهار بود ...
با یاران یار ر�ته بودیم آتشگاه لردگان، شاید هم تابستون بود ...
بالاخره قسمت (!) ما نشد با مهدی همس�ر آتشگاه بشیم ...
شب خوبی بود و جای خیلی جالبی چادر زدیم، تا اون روز هر وقت ر�ته بودیم آتشگاه، زیر آبشار دوقلو چادر زده بودیم چون میگ�تند اونجا امن ترین (!!) جای آتیشگاهه ... از دو طر� به دیواره، از یک طر� به آب و از یک طر� به یک زمین نسبتا صا� راه داره ...
اما این د�عه، جای همیشگی نموندیم ... جایی که موندیم، چهار طر�ش آب بود مثل جزیره (!) ... یک درخت گردوی وحشی پیر هم، عمرشو داده بود به من و شما (!) و شکسته و خشک شده بود ... و شده بود انبار هیزم ما ...
نور صحنه رو هم �انوسم که همس�ر همیشگی منه، تامین میکرد: نور لرزان نارنجی رنگ �انوس روی برگهای درخت گردویی ا�تاده بود که �انوس بهش آویزون بود ... خلاصه توی اون شرایط و اوضاع پارسال که ........
شب و صدای آب و دره آتشگاه ... آتش و یاران یار ... یاران یار ...
"پرسیدم از آخرین یار ...
--یعنی تو تو ... کسی نیست با من؟ من من کسی نیست با تو؟"
به �انوس نگاه میکردم و با خودم ...
.
..
...
وقتی برگشتیم اص�هان، تصویری با نوشته زیر برای "همه" �رستادم ... به قول یکی از "یاران یار": "خیلی تند مینویسی محسن! چرا اینقدر صریح!"
اونوقت به حر�ش خندیدم ولی حالا ... تنها ...
"تنها ...
اکنون مرا به قربانگاه میبرند
گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته اید
و در شماره، حماقتهایتان از گناهان نکرده من ا�زونتر است!
-- با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است
بهشت شما در آرزوی به بر کشیدن من، در تب دوزخی انتظاری بی انجام خاکستر خواهد شد، تا آتشی آنچنان به دوزخ خو� انگیزتان ارمغان برم که از ت� آن، دوزخیان مکین، آتش پیرامونشان را چون نوشابه هایی گوارا سرکشند ...
چرا که من از هر چه با شماست،
از هر آنچه پیوندی با شما داشته است
ن�رت میکنم:
از �رزندان و
از پدرم
از اغوش بویناکتان و
از دستهایتان که دست مرا چه بسیار که از سر خدعه �شرده است ..."
با رنج بسيار،
با يک بند انگشت پيشر�ت در سال،
در دل صخره نقبی ميزنم ...
هزاران هزار سال
دندانهايم را �رسوده ام و ناخنهایم را شکسته ام
تا به سوی ديگر رسم،
به نور،
به هوای آزاد
و آزادی.
و اکنون که دستهايم خونريز است و دندانهايم
در لثه ها ميلرزند،
در گودالی چاک چاک از تشنگی و غبار،
از کار دست ميکشم و در کار خويش مينگرم:
من نيمه دوم
زندگی ام را
در شکستن سنگها، ن�وذ در دیوارها، �روشکستن درها
و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه اول زندگی
به دست خود
ميان خويشتن و نور نهاده ام ...
-سنگ آ�تاب، اوکتاويو پاز، ترجمه احمد ميرعلايی-

Friday, May 02, 2003

من برگشتم اص�هان ...
یک بار دیگه، ورسک، دوهزار رو شکست داد مثل ورسک اول ...
دو روز ر�تیم ورسک و اول قرار بود بریم "بالا" بخوابیم ولی خوب نر�تیم و همون "پایین"(!) خوابیدیم - البته ما اصلا نخوابیدیم، �قط موندیم - (! !)
بعدش هم با قطار برگشتیم تهران و از روی پل ورسک هم گذشتیم ... خیلی خوش گذشت ...
.
..
...
من �کر میکردم که یکسری چیزها از بین ر�ته اند و دیگه قابل "داشتن" نیستند ولی ورسک سوم به من نشون داد که نه! ... نشون داد که هنوز هم میشه یکسری چیزها رو "داشت" و من خوشحالم ... من واقعا خوشحالم
ورسک سوم با هشت ن�ر برگزار شد ولی جای یک ن�ر خالی بود یا بهتره بگم جای دو ن�ر خالی بود و من این "نبود" را کاملا احساس کردم ...
-- وقتی روی تراس خونه روبروی "چشم انداز" ایستاده بودم، بابای مانا پرسید: "راستی ... همتای سیاسیت کجاست؟" من گ�تم: "کی؟ روزبه؟ ..."
ما خیلی چیزها رو ارزون داریم از دست میدیم و شاید ارتباطمون مهمترین چیزیه که خیلی راحت ...
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

Monday, April 28, 2003

_____�ئودالیسم (Feodalisme):
"�ئودالیسم آن �رماسیون اجتماعی-اقتصادی است که در نتیجه تلاش جامعه برده داری و یا مستقیما در نتیجه تلاش کمون اولیه با ویژگیهای مشخص خود در هر کشور، تقریبا در کلیه سرزمینهای جهان بوجود آمد.
در شکل کلاسیک خود، عوامل این دوران در بطن جامعه برده داری به صورت کولون بروز نمود. کولون ها عبارت بودند از بردگان آزاد شده یا زحمتکشان آزاد یعنی غیر برده که قطعات کوچک زمین را با شرایط معینی میگر�تند و موظ� بودند زمین ارباب یعنی مالک بزرگ زمین را زراعت کنند و سهم بزرگی از محصول را به صورت جنس یا نقد به مالک تسلیم کنند.
در اواخر دوران برده داری، کار به این شکل، عواید بیشتری برای برده داران و خواجگان تامین میکرد. زارعین جدید وابسته به زمین بودند یعنی با آن خرید و �روش میشدند ولی دیگر بنده و زرخرید به شمار نمی آمدند، این نوع جدید زحمتکشان که به زبان رومی کولون نامیده میشدند پیشینیان سر� ها یا رعیتهای قرون وسطایی هستند. با مرور زمان اختلا� بین بردگان آزاد شده، کولون ها، و دهقانان آزاد از بین ر�ت و همه به توده وسیع و یکدست رعیت که در غرب، سر� نامیده میشود، بدل شدند. به همین جهت دوران �ئودالیسم را سرواژ نیز گ�ته اند."
_____بورژوازی (Bourgeoisie)
"در �رماسیون اجتماعی-اقتصادی سرمایه داری دو طبقه اساسی وجود دارد: پرلتاریا و بورژوازی.
بورژوازی عبارت است از طبقه سرمایه داران یعنی کسانیکه دارای وسایل اساسی تولید مثل کارخانه ها و بانکها و وسایل حمل و نقل و توزیع و غیره هستند و از استثمار کار دیگران زندگی میکنند. از نظر لغوی این واژه از کلمه "بورگ" به معنای شهر مشتق شده است و شهرنشین مر�ه را بورژوا میگ�تند.
از نظر تاریخی، بورژوازی در بطن جامعه �ئودالی در جریان تلاش برای تولید بوجود آمده و رشد کرده است. در مراحل اولیه سلب مالکیت تولیدکنندگان کوچک و تبدیل آنان به کارگران و مزدبگیران بوده است ولی بعدها این کارگران تبدیل به "طبقه" شده و در طی چندین قرن مبارزه توانسته اند حاکمیت سیاسی و اقتصادی خود را مستقر کنند.
انقلاب بورژوازی آن انقلابی است که سلطه �ئودالیسم را در هم میشکند، بورژوازی رهبر آن است و در نتیجه آن قدرت خود را در جامعه مستقر میکند. اینگونه انقلابات در قرون 17 تا 19 میلادی روی داده است. در آن دوران، بورژوازی طبقه ای مترقی بوده است زیرا که خواستار پیشر�ت جامعه و از بین بردن �ئودالیسم بوده و منا�عش رشد نیروهای مولد را اقتضا میکرده ولی با تکامل جامعه سرمایه داری، بورژوازی به طبقه ای ارتجاعی مبدل میشود."

Sunday, April 27, 2003

چند روز پیش نوشته ای از اریک �راید روی وبلاگ گذاشته بودم ... یکی از یاران یار، نامه ای به این محتوا برای من �رستاده ... دوست دارم شما هم بخونیدش:
"قورباغه ها آدم نيستند ، �قط قورباغه اند با آن پوست سبز و زبان هميشه دراز و صداي هميشه گوشخراششان كه �قط اعصاب ما آدمهاي آدم را به هم مي ريزند . ات�اقا از نظر ما آدمها ، بيشترين خوشبختي قورباغه ها وقتي است كه آدمي به شوخي به طر� آنها سنگ مي اندازد...چراكه قورباغه ها يا لايق شوخي هستند يا لايق مردن...قورباغه ها آدم نيستند ، �قط قورباغه اند با آن پوست سبز و زبان هميشه دراز و صداي هميشه گوشخراششان... "
شنبه 4 آبان 81 روز آخری بود که در پادگان 02 تهران بودیم با سینا و علی و کیان و بابک و رهی -که قیا�ه اش آدم رو یاد مردن میانداخت- ... قرار بود "�ردا" یعنی 5 آبان، جشن (!) گر�تن سردوشی ما باشه ...
ن�همیدم آن روز چطور گذشت ... بیشتریها داشتند تمرین رژه میکردند و من و بابک هم بخاطر ضربه ای که توی تصاد� ه�ته قبلش دیده بودیم از رژه ر�تن معا�(!) شده بودیم ... بالاخره ظهر شد و ما همه تصمیم گر�تیم که اون شب رو که "شب آخر پادگان"(!) بود، توی آسایشگاه بمونیم و در شادی اون شب حضور داشته باشیم ... ولی بابک ر�ت و اون شب رو هم نموند، بابک اون روز هم هزار تومانی که اسمش رو "بهای آزادی" گذاشته بودیم داد و ر�ت ...
بقیه موندیم و به قول یکی از بچه ها "از اونجا که من محسن ناظم هستم" همون شب �همیدیم که من باید برای ادامه خدمت به کازرون بروم ...
.
..
...
شنبه 11 آبان 81 به کازرون ر�تم و یکروز بعد از سالگرد تولدم، در شماره 25 خیابان شهدای کازرون، جایی که احساس میکردم میتونم با خودم زندگی کنم اینها رو نوشتم:
-- از نور بدش مي آمد. نور زشتي همه چيز را نشان مي داد ولي در تاريکي هيچ چيز پيدا نبود نه زشتي و نه زيبايي. پس مي توانست در تاريکي هرجور دلش مي خواهد ببيند...
-- از مه خوشش مي آمد چون ابهام داشت. آخر ن�هميد از ابهام خوشش مي آيد يا نه. ولي از مه خوشش مي آمد. در مه دوردستها پيدا نيست. دوردستها را زياد دوست نداشت چون هميشه غبارآلود بود. خيلي کم پيش مي آمد که دوردستها را خوب ببيند خيلي کم ...
-- از تک درخت بيشتر از جنگل خوشش مي آمد. جنگل يکنواخت بود و تک درخت در نبرد با يکنواختي دشت. بعضي وقتها توي جنگل يک درخت از بقيه بالاتر مي ر�ت و اين درخت که از بقيه بلندتر شده بود را بيشتر از تک درخت دشت دوست داشت ...
-- از آب و آتش خوشش مي آمد ... برگهاي خشک شده و پوسيده که روي زمين خيس ا�تاده اند را دوست داشت ...
-- عاشق غروب بود ... غروب جنگل و کوه و کوير و دريا ... غروب و طلوع شکل هم بودند ولي طلوع را خيلي دوست نداشت شايد به خاطر اين بود که طلوع س�ير روز بود و غروب نويد دهنده شب ... و شب تاريک بود ...
و شب آمده و او هرجور دلش مي خواهد دنيا را مي بيند ... �ارغ از همه چيز و همه کس ... �قط دلش خوش است به اينکه هرجور دلش مي خواهد مي بيند ...
-13 آبان 81، کازرون-

Friday, April 25, 2003

اسب کالسکه همیشه عادت داره یک چیزی بهش وصل باشه ... اگه یه وقت کالسکه اش رو باز "کنند"، تعادلش به هم میخوره، نمیتونه درست حرکت کنه ...
همیشه باید یک چیزی رو دنبال خودش بکشه ...

Wednesday, April 23, 2003

-"وارتان
بهار خنده زد و ارغوان شک�ت
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار،
با مرگ نحس پنجه می�کن
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"
وارتان سخن نگ�ت
سرا�راز دندان خشم بر جگر خسته بست و ر�ت
-"وارتان سخن بگو
مرغ سکوت میوه مرگی �جیع را در آشیان به بیضه نشسته است."
وارتان سخن نگ�ت
چو خورشید از تیرگی برآمد و در خون نشست و ر�ت
وارتان سخن نگ�ت
وارتان ستاره بود
یکدم در این ظلام درخشید و جست و ر�ت
وارتان سخن نگ�ت
وارتان بن�شه بود
گل داد و مژده داد زمستان شکست و ر�ت ...
-احمد شاملو-
دوم اردیبهشت:سالروز انقلاب �رهنگی (!)
یعنی انقلاب + �رهنگی
یعنی ایجاد دگرگونیهای بنیادین در مسائل �رهنگی
همواره حکام خواستار "اندیشه" بوده اند نه "اندیشیدن"
"وارتان سخن بگو ...
وارتان سخن نگ�ت ...
.
..
وارتان بن�شه بود
گل داد و مژده داد زمستان شکست و ر�ت ..." -احمد شاملو-
آن روی سکه
آدمها
به شوخی
به سوی قورباغه ها
سنگ پرتاب میکنند،
اما قورباغه ها
کاملا جدی
میمیرند.
-اریک �راید-
در مدرسه دختر تقریبا محبوب پسر محسوب میشد. وقتی �ارغ التحصیل شدند پسر گ�ت: "خواهش میکنم با من در تماس باش."
دختر گ�ت: "حتما. تو هم همینطور."
حالا آنها بعد از پنج سال برای نخستین بار با هم حر� میزدند:
-"از دیدنت خوشحالم."
-"آره. من هم همینطور."
-"خواهش میکنم با من در تماس باش."
-"آره. تو هم همینطور."
-دیوید ها�من-

Tuesday, April 22, 2003

"آرزو"
وقتی آن دو در ساحل تقریبا خالی از جمعیت قدم میزدند، درخشش نور غروب پشت پرده ای مه محو شده بود.
-"من هرگز زنها را درک نکرده ام."
-"واقعا میخواهی زنها را درک کنی؟"
-"بله. میخواهم. به راستی میخواهم."
-"بسیار خوب."
زن در گوش مرد نجوا کرد. درک و شناخت چون تکه های شیشه در چشم مرد متبلور شد.
مرد �ریادزنان در دل شب دوید!
-رز پارسونز-

Monday, April 21, 2003

سرودن یا نسرودن
تمام مساله این است ...
بگو بدانم شعر، دوباره تو را می توان سرود آیا؟
گر�تمی که تو در من تمام خواهی شد و رخت شاعری ام را به من پس نخواهی داد ...
بگو بدانم شعر، تو را کدام تکه این بی صدا جزیره بی شاعر پناه خواهد بود؟
تمام مساله این است ...
من،
اتحاد سنگ و تیرکمان و بال پرستو را باور نمی کنم
این خلوت همیشه خالی من، این ترس خورده زخمی، دوباره بوی ناخوش شب دارد
حق با من است اگر ر�اقت شب با مشعل قراولان برج شقاوت را در ات�اق گریز دربندان باور نمی کنم ...
کدام رهایی لبخند �تح بزرگی ست بر لبان ق�س ساز؟
چگونه ق�س ساز و بال و پر پرواز، در ان�جار شب آغاز، همراز می شوند؟ چگونه هم شب و هم بغض و هم دهان و هم آواز می شوند؟
باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار �تح و سربدار شکست به تساوی با غلامان قسمت کنند ...
د�ترچه های مشق برادر را از این جریمه سنگین سیاه کن:
"من این ضیا�ت مشکوک را باور نمی کنم."
مگر که حا�ظه تاریخ، ر�اقت مسیح و یهودا را باور کند و کش� باغ زیتون را به بازپسین شب معاهده ای بین آندو بداند که بر سر سی سکه نقره تسلیم به توا�ق رسیدند ...
باور نکن ر�یق موا�ق ...
به اتحاد بی دلیل سنگ و شیشه و قاب پنجره شک کن ...
باور نکن ر�یق موا�ق ...
-شهیار قنبری-

Saturday, April 19, 2003

خلاصه اینکه جمعه خوش گذشت ... مرسی از ساسان و �ردیس و ...
برگشتن دوباره و پیش آمدن یک سری بحثها برام جالبه ... صحبتهایی که قبلها راجع بهش زیاد �کر کرده بودم ... شاید الن دارم با یک دید دیگه بهشون نگاه میکنم ... ممکنه نتیجه دیگری بگیرم ... معلوم نیست ... به هر حال آدم ممکنه نظریاتش و طرز �کرش عوض بشه ... این طبیعیه
به قول یکی از بچه ها در تاریخ 81/1/28 در د�تر همایش:
"تاریکترین زندان، نه کوری است و نه حسد، بلکه عشق است." -ایوان اولبراخت-
به قول خودم در تاریخ 81/2/2 در برد ... :
"به زودی قهرمان یک ات�اق خواهم شد ..."
البته بیقوله نشین شهر کو�ه به ابن ملجم مرادی یک چیزی شبیه این گ�ت:
"به زودی قهرمان یک ات�اق خواهی شد ..." -داوود میرباقری، سریال امام علی-
اونی که داری غبار میخونی ...
دوست دارم یک کتاب معر�ی کنم: "مرگ و دختر جوان" نمایشنامه ای به قلم آریل دور�مان متولد آرژانتین، تبعه و شهروند شیلی و ساکن کارولینای شمالی در آمریکا
برگردان �ارسی: حشمت الله کامرانی
"هشت نه سال پیش، که ژنرال اوگوستو پینوشه هنوز دیکتاتور شیلی بود و من نیز همچنان در تبعید بودم، من باب آزمایش در ذهن خود شروع به بررسی وضعیت نمایشی کردم که قرار بود روزی به هسته اصلی مرگ و دختر جوان تبدیل شود.
مردی اتومبیلش در جاده خراب میشود و بیگانه ای از سر لط� او را به منزل میرساند. همسر این مرد با شنیدن صدای مرد بیگانه به این �کر می ا�تد که این همان صدای شکنجه گر اوست که سالها پیش به او تجاوز کرده است، دست و پای مرد را می بندد و تصمیم میگیرد محاکمه اش کند ..."

پارسال، بعد از ورسک دوم بود که "... آزاد" به من پیشنهاد کرد که "خون دیگران" رو بخونم و من "خون دیگران" رو خوندم ... امروز دوباره رنگ قرمز و س�ید جلد این کتاب و تصویر سیمون دوبووار توجه من رو جلب کرد ...
"ورسک دوم" با اون نود دقیقه موسیقی: "یاران من یاران از هم جدا، اون روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما کم بود و شاخ شتر!!!" ... حتی "نسترن" هم در ورسک دوم تعبیر داشت
"خون دیگران، شرح دلواپسی، اضطراب و احساس مسوولیت "�رد" در برابر دیگران است. ماجرای داستان حکایت از تلاشی مداوم و خستگی ناپذیر دارد برای بریدن از "خود" و از مسائل خصوصی و �ردی و پرداختن به "دیگران" و مشکلات و معضلات اجتماعی و همگانی، داستانی است از عشق و ایثار و همبستگی، شرح مقاومت و مبارزه ملتی مغلوب و تحقیر شده در مقابله با اشغالگران که در �ضایی آکنده از احساس گناه و پوچی و بیهودگی حیات با شیوه ای خاص تصویر میشود.
"ژان بلومار"، رهبر یکی از گروههای مقاومت زیرزمینی �رانسه، شبی هراس انگیز و بلند را بر بالین عزیزی محتضر به صبح میرساند. سراسر شب خاطرات گذشته، احساس گناه و ناامیدی و تردید و درد ناشی از ریخته شدن خون دیگران به جانش چنگ می اندازد و توانش را می�رساید. و در پایان ناگذیر است اندوه را بپذیرد، و نیز اضطراب را و خشونت را و مسئولیت را و گناه خون دیگران را با همه سنگینی و تلخی اش ..."

چند وقته زندگی شده y=a
آ�ت روزمرگی، همون چیزی که همیشه ازش میترسیدم، بالاخره دچارش شدم ...
شاید روزمرگی هم نباشه ... نمیدونم ... روزمره نبودن هم یک انرژی زیاد لازم داره
زندگی هیچ چیز غیر از این ساعات شبانه روز نیست: حدود 8 ساعت به خوابیدن و خوردن و ... میگذره میمونه 16 ساعت که معمولا 10 تا 12 ساعت از این 16 ساعت به امرار معاش میگذره میمونه �قط 4 ساعت ...
شاید باید در کار، زندگی کرد شاید هم در خواب ...
"باری چه میشود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است."

Thursday, April 10, 2003

ترس ...
موجودی که امروز خاموش و آهسته -خزنده وار- وجودمان را �را میگیرد.
گاهی حسادت میکنیم به پدرانمان که زمانی گستاخانه و بی باک تمام داشته ها و ساخته های خود را ویران کردند و کمر بستند به پی ریزی زیستنی دیگرگونه و "برخورد" کردند با آدمهای "دیگراندیش" و راه خود را کج نکردند.
و امروز انگار ما میهراسیم از هر دگرگونی و رویارویی.
میترسیم از تنهایی خود و روبرو شدن با دنیای درونی خویش -حتی برای چند لحظه-
و انگار تمام کارهایمان راهی است برای �رار از این روبرو شدن.
و غم انگیزترین قسمت ماجرا آنجاست که:
میترسیم از اینکه دیگران دگرگونیمان را ببینند،
و راهمان را کج میکنیم،
و �رار میکنیم ...


Wednesday, April 09, 2003

- دونالد رامس�لد، صدام را با هیتلر، لنین و استالین مقایسه کرد.
- شبکه تلویزیون ماهواره ای عراق قطع شده است و colour bar پخش میکند.
- جورج بوش سقوط مجسمه صدام در مرکز بغداد را به صورت زنده از تلویزیون تماشا کرد و سقوط پایتخت عراق را لحظه ای تاریخی قلمداد کرد.
- آری �لیشر سخنگوی کاخ س�ید گ�ت که جنگ هنوز تمام نشده است.
SADDAM STATUE TOPPLED
U.S. troops pulled down a giant statue of Iraqi president Saddam Hussein hours after coalition tanks rolled into the center of Baghdad Wednesday.
The statue in Firdos square fell after a small group of Iraqi climbed the monument and wrapped a rope around its neck. A group of marines then backed an armored vehicle up to the monument, attached a chain to the statue and pulled it down.

-"محسن ... ما -خیلی ساده بهت بگم- �کر میکنیم که تو یک جوری سعی میکنی اون چیزی که درونت هست رو نشون ندی در عین حال که میخواهی نشون بدی که خیلی honest هستی ..."
-"محسن ... تو احتمالا یک ضدحال خیلی بد داشتی یه طوری که ... و بعد از اون سعی کردی که رویه خودت رو تغییر بدی و ..."
-"محسن ... یعنی میخواهی تو همون دوران بمونی؟ تو بیست سالگی خیلی اشتباهات ممکنه آدم بکنه ... الن بیست و سه سالته ... نه؟!"
-"محسن ... به هر حال اگه خواستی میتونی صحبت کنی ..."
...
اینها حر�هایی هست که خیلی از آدمهایی که من باهاشون ارتباط برقرار کردم، در ابتدای "رابطه" گ�ته اند ... شاید من اصلا نتوانم خودم را شرح بدهم ... احتیاج به زمان هست و تجربه کردن مشترک ات�اقات ... احتیاج به "روزهای واقعه" هست تا شناخت حاصل بشه ...
البته خیلی خوبه که نظر دوستهام رو زودتر بدونم ... این حر�ها حر�هایی بود که از "بعضی"ها دیر شنیدم ... یک وقتی که اونها شکل رابطه شون رو روی این اصول ترسیم کرده بودند و از روی اون شکل خیلی چیزهای دیگه کشیده بودند ...
از روز اولی که در شهریور ماه 1376 با علی برومند ر�تیم دانشگاه صنعتی که ثبت نام کنیم تا روز آخری که در اردیبهشت 1381 با برگ نظام وظی�ه "تنها" برگشتم خونه هزار جور ات�اق ا�تاد ...
ریاضی ویژه 1 - �یزیک الکتریسته - استاتیک - در همون ترمی که استاتیک داشتم تصحیح صورت تمرینهای استاتیک رو انجام دادم - همایش دانشجویی در اردیبهشت ماه 1377 کاشان - "ر�تن" به همایش اونقدر پیچیده شد که "خود" همایش رو �راموش کردیم -زمزمه های گروه علمی دانشکده مهندسی عمران - گروه مصالح ساختمانی گروه علمی دانشکده - گروه ترجمه - انتخابات هیات مدیره گروه علمی - تحلیل سازه های 1 - دکتر برومند - زمین شناسی مهندسی 1 - دکتر ذوالانوار - ماجرای آمدن دکتر محمودی به دانشگاه و �یلم "بدون دخترم هرگز ..." - شروع ماجراهای ارکستر شباهنگ - شباهنگ روی همه چیز تا یک سال سایه انداخت - خود شباهنگ خیلی خوب بود ولی سایه اش ... - همایش دانشجویی کاشان اردیبهشت ماه 1378 - روز بعد از همایش اونقدر عجیب بود که همایش رو �راموش کردیم - تابستان 1378 کلا در دانشگاه گذشت - تاسیس نشریه دانشکده مهندسی عمران و جدا شدن از گروه علمی که حالا شده بود کانون علمی و دانشجویی - انتشار چند شماره از نشریه - مقاله "ژئوتکستایلها و تکنیک خاک مسلح" - به این �کر ا�تادم که با یکی دو ن�ر از بچه های دانشکده کارخانه ژئوتکستایل بزنیم ولی ... - نشریه ادامه پیدا کرد - آلاله - با عصایی که �قط میپوسد صحبت از راه درازی است که باید پیمود ..." - رستاران - تشکل دانشجویی رستاران - تشکل �رهنگی دانشجویی رستاران - تشکل �رهنگی دانشجویی اسلامی رستاران - و در نهایت تشکل اسلامی رستاران - علی قاسمی - کنگره ملی امیرکبیر در اردیبهشت ماه 1379 - ویدئو کلیپ اختتامیه کنگره - ایمان رهنما - ساختن �یلم "تخت جمشید" - گردهمایی دانشجویان عمران سراسر کشور به مناسبت آخرین کسو� کامل قرن بیستم را برگزار کردیم ... متن مجری در ا�تتاحیه و اختتامیه و ات�اقات مرتبط با این برنامه - همایش مشترک منطقه ای نقشه برداری را در دانشگاه نج� آباد برگزار کردیم - کنگره دانشجویان مهندسی عمران در مشهد و مسایل مرتبط ... بتن دانه سبک !!! ... بعد از کنگره همه ر�تند شمال ولی من تنها برگشتم اص�هان - ادامه رستاران - برنامه های بعد ار 4:30 - رستاران از "زیر" دانشکده مکانیک ر�ت "پیش جامعه اسلامی" ... رستاران جدید "حیاط"ش بزرگتر بود ولی اون ص�ا رو دیگه نداشت ... به رستاران کامپیوتر و پرینتر هم داده بودند ... چه خوب!!! چه پیشر�تی!!! - جلسه های پخش و نقد �یلم سوره و زاون غوکاسیان - جلسه های کتابخانی - صبحها توی سرویس دروازه شیراز به دانشگاه و علی منتظری و موسیقی و شعر - موسیقی "گرگها" ... میگ�تیم کاش دوباره این سریال پخش بشه - جلسه های تاریخ با دکتر محمودآبادی - مسا�رتهای مختل� از یک روزه تا چند روزه ... کوه نوردی ... صعود ... دره دوهزار به جواهرده ... صعود در�ک ... شوش و چغازنبیل ... غار شاپور ... غار نخچیر ... دشت لاله ... چشمه ناز ... بی بی سیدان ... آتشگاه لردگان ... آبشار پونه ... کرکس بهاره و زمستونه و پاییزه ... کلاه قاضی .......
گ�تگوی تمدنها ... همایش ملی دانشجویی هم اندیشی گ�تگوی تمدنها و بازشناسی هویت ایرانی و اسلامی ... بیست روز در ارگ جدید و قدیم بم ... بیست روزی که اندازه بیست سال ماجرا داشت و شاید آخرین خاطراتش در "انتقاد از خودمان، شما و باز هم خودمان" خلاصه شد ... در راه برگشت از کرمان و چایخانه نایین ...
بعدش هم امریه میراث �رهنگی برای سربازی و �وق لیسانس باستان شناسی و تاریخ هنر و قبول نشدن و 01 و 02 و 07 و گروه 44 توپخانه اص�هان ...
موسسه �رهنگی جام جم سبز در کوچه بهشت خیابان �ردوسی - کار کردن در کارگاه قطعه 6 بزرگراه کاشان اص�هان - تشکیل NGO به نام "جمعیت رستاران ایران" و گر�تن مجوز از وزارت کشور با هزار دردسر ... اونقدر گر�تن مجوز �عالیت شش ماهه موقت مشکل شد که �راموش کردیم میخواهیم چه کار کنیم - �کر تاسیس کتاب �روشی با اسم "خاک" یا شاید یک چیز دیگه که اون هم به نتیجه نرسید - بیست مهرماه یادروز حا�ظ در حا�ظیه شیراز - واقعه "چشمه لاوه" - کوی دانشگاه تهران و ...
این عنوانها همینطور از ذهن من میگذره و با هر کلمه، هزارجور خاطره جورواجور و تجربه رو میبینم ... شاید من همیشه در حال �کر کردن به یک چیزی هستم ... وقتی دارم با "تو" حر� میزنم شاید یه چیز دیگه داره از ذهنم میگذره ... اینقدر "وقایع" برای چهار سال زیاد بودند که من نتونستم هر "ات�اق " رو در زمان خودش کامل تجزیه و تحلیل کنم ... همیشه یک قسمت از �کرم دست خودم نیست و کار خودش رو میکنه ...
-�ردیس: "بیا توی زمان حال زندگی کن ... گذشته تموم شد"
"گذشته" و "حال" و "آینده" �قط "زمان" هستند ... "گذشته" �قط از نظر زمانی گذشته ولی "واقعیت" اینه که "گذشته" هنوز نگذشته و "حال" هنوز "نرسیده" و "آینده" �قط "تصور" ماست و واقعیتی به اسم "آینده" وجود نداره ...
ولی من برای صحبت کردن همیشه آماده ام


در مراسم اختتامیه کنگره ملی دانشجویی هم اندیشی گ�تگوی تمدنها و بازشناسی هویت ایرانی و اسلامی در 25 اردیبهشت ماه 1381 در تالار پرستو مجموعه ارگ جدید بم کرمان، نوشته ای از "ما" با امضای "خودمان" پخش شد که اسم "شب نامه" روی اون گذاشته شد. ولی تا جایی که من میدونم شب نامه "امضا" نداره ... بگذریم ...
دوست دارم این نوشته رو شما هم بخونین:
"انتقاد از خودمان، شما، و بازهم خودمان
آنقدر اسم همایش در این روزها به گوش میرسد که انگار مثل هر پدیده دیگری که مطرح میشود از هویت و شخصیت خالی شده است. همایش تمام آن چیزی نیست که ما با آن مشکل داریم، همایش نقطه انتهایی مشکلات ماست، مشکل اصلی ما خیلی پیشتر از همایش با نکات ابتدایی شروع میشود و ما بدون حل کردن آنها مستقیم به سراغ نقطه پایانی ر�ته ایم بعد چشمهایمان را بسته ایم و سکوت را بر حر� ترجیح داده ایم. برای یک بار هم که شده واقع بینانه به دور از عنوانهای دهان پرکن و زیبا و به دور از نق زدن و از دور دستی بر آتش داشتن راست در سیمای خودمان بنگریم و قضاوت کنیم.
ما �رصت تجربه کردن را در سالهایی که سکوت بر هنر و �رهنگ ما سایه سنگینی داشت از دست داده ایم، اکنون زمان کار �را رسیده کاری دقیق، حر�ه ای و منسجم. ما �رصت تجربه کردن با بودجه ملی و صر� این وقت �راوان را نداریم. باید کار کنیم سخت و جدی. باید دغدغه داشته باشیم، دغدغه �همیدن، تحقیق و شناخت! ما تحت شرایطی پیچیده جایگاه همه چیز را در زندگی امروزی گم کرده ایم، همه چیز برایمان گنگ و نام�هوم شده. اگر میخواهیم چند روزی را در کنار دوستان خوش باشیم، اگر برای ملاقاتهای ویژه به دنبال جایی مناسب میگردیم، اگر ارتباط میخواهیم، اگر ... باید ب�همیم که همایش و سمینار و کنگره، چاره آن نیست، همه چیز به طرز رقت باری مسخره میشود آنقدر که باید بر مزار آن مرده که موضوع همایش و دغدغه آن است، سوگوارانه بنشینیم و "گریه ساز کنیم". بهتر است بازگردیم به اصل ابتدایی خودمان، ما باید از ریشه شروع کنیم، یک به یک در جایگاههای سنی و مکانی مناسب از آنچه که باید تجربه کنیم ارضا شویم، بعد بیندیشیم �کری آماده کنیم و آن را بپرورانیم، باید هزاران ساعت بیندیشیم تا آن خلا بزرگ پشت سر را پر کنیم، باید حر� بزنیم، باید بیاموزیم و تولید کنیم. باید هزاران پیچ و خم را طی کنیم، از کلی نگری به جزئی نگری، از تجربه به حر�ه ای بودن و از بیهودگی به تمنای دانش.
...
سکوت ما سرشار ناگ�ته ها ست، سرشار از دیدن و به روی خود نیاوردن است، سکوت ما سکوتی است سنگین در قبال بی معنایی که به آن خو کرده ایم که اگر اینچنین نبود در این همایش سه روزه با این عنوان زیبا و هزینه زیاد شاهد آنچه گذشت نبودیم.
به جای بحث، گپهای دوستانه (بعضا عاشقانه!!) به جای شرکت در جلسات، گردشهای خارج از جمع، به جای دغدغه پرسش و پاسخ، دغدغه ژتونهای اضا�ه، به جای ارتباط با دانشجویانی که از چهار گوشه این کشور جمع شده اند دغدغه حضور با همسر برای گذراندن ماه عسل و به دنبال مخال�ت با آن، دغدغه انتقام، آن هم به غیرمنطقی ترین شکل ممکن، به جای برنامه ریزی برای کی�یت بالاتر همایش دغدغه اسکان و پذیرش اشخاص خاص، ...
بیایید برای یک بار هم که شده جرات کنیم و برگردیم و از ریشه شروع کنیم و مانند کودک داستان هانس کریستین آندرسن �ریاد "لخت بودن پادشاه" را سر دهیم.
امضا کنندگان:
ن�یسه آزاد(اسکان) - نیوشا بهارمست(تشری�ات) - نوشین حسین آبادی(مدیر روابط عمومی) - درسا حکمی(تشری�ات) - روزبه رحیمیان(سرپرست واحد تشری�ات) - محمد سلیمی(سرپرست واحد انتظامات و سالن) - محمدعلی سیدیاحسینی(مدیر اجرایی همایش) - محمدرضا سیدیاحسینی(سرپرست واحد تدارکات) - آرش مشتاقی(دبیر کانون گ�تگوی تمدنهای دانشگاه صنعتی اص�هان) - محسن ناظم(سرپرست واحد اسکان)"
بیتوته کوتاهی ست
جهان
در �اصله گناه و دوزخ
خورشید همچون دشنامی برمی آید
و روز
سرمشاری جبران ناپذیری ست ...
"احمد شاملو"

Saturday, April 05, 2003

داشتم یک قسمتهایی از �یلمنامه "هزاردستان" رو میخوندم، شاهکار شادروان علی حاتمی ...
هزاردستان یک مجموعه منحصر به �رده ... مثل اینکه تمام کلمات و جملاتش سالها روشون �کر شده و تراشیده شده باشند ...
"ملتی که ادبش قناعت را �ضیلت میشمارد، همه ساله دچار قحطی است."
هر کاری که "مرد"ها انجام میدهند، پای ص�ات اخلاقی و شخصیتیشون گذاشته میشه ولی همون کارها رو وقتی "زن"ها انجام میدهند، �قط پای زن بودنشون گذاشته میشه ... مثل اینکه اصلا زنها نمیتونند خصوصیات شخصیتی داشته باشند!!!
اگه یک مردی از سوسک بترسه میگن: "این آقا از سوسک میترسه" ولی اگه یه زنی از سوسک بترسه میگن: "خانمها از سوسک میترسن"
چرا اینطوریه؟
آیا این واقعیت داره یا تصور ما اینطوره؟
"Colalition forces hit Baghdad again"
"Saddam Hussein will use human shields against U.S forces"
"Four british killed"
...
دیگه دارم دچار "تهوع" میشم ...
تا آدمهایی شبیه "صدام حسین"، "جورج بوش" و "..." هستند بساط بدبختی برپاست

Friday, April 04, 2003

من از مسا�رت برگشتم
جمعه ساعت 4 عصر
دو روز کرمانشاه بودیم و بعدش هم دو روز خوزستان و از جاده ایذه برگشتیم اص�هان
خوش گذشت

Saturday, March 29, 2003

-- "ببین، حی�ه ... یعنی حداقل من حی�م میاد ... �کر میکنم باید بشینم و تا ابد برای اون روزا ا�سوس بخورم ... بیا حداقل حالا رو از دست ندهیم ... حالا رو که میتونیم ... قطع ارتباط از هر طر� باشه، آخرش قطع ارتباطه، ارتباط یعنی دوطر�ه، یکطر� طناب رو که بگیری می ا�ته ... باید دو سر طناب رو بلند کرد ..."
-- "نه به خدا ... من �قط میخوام خودم رو امتحان کنم ببینم بدون این رابطه ها هم چیزی از من میمونه؟ �قط یک امتحانه برای خودم ... �قط همین ..."
�کر که میکنم میبینم زمان خیلی داره سریعتر میگذزه، مثل اینکه یک سال کمتر از "یک سال" شده، احساس میکنم تنوع زندگی داره تمام میشه یا شاید بهتره بگم تنوع دوست داشتنی زندگی داره تمام میشه ...
البته تنوع، هر جورش، بهتر از "روزمرگی" هست ...
هر وقت زندگی را �قط میشه با خودش مقایسه کرد، هر وقت نیازهای خاص خودش رو داره و هر رابطه انسانی مولود نیازی خاص در زمانی خاص است ...
"رابطه" بین انسانها همانقدر که "آب" و "غذا" برای زنده ماندن آنها لازم است، مهم است ...
Messenger of fear is sight
Dark deception kills the light
پنجشنبه شب گذشته، بچه های دانشکده و "ا�راد مرتبط" ساعت 8 توی هتل اص�هان قرار گذاشته بودند ... این چندمین بار بود که بعد از اتمام دوران دانشکده قرار عمومی گذاشته میشد. راجع به دوران دانشکده خیلی گ�تنیها دارم ...
این قرارها یکی از خوبیهایی که داره اینه که ادم خیلی چیزها را �راموش نمیکنه، یعنی یک چیز رو چند بار تجربه نمیکنه (!)
البته به قول "یک ن�ر" آدم تا آخر عمرش هر وقت می�همه اشتباه کرده، دل خودش را اینجوری خوش میکنه که "خوب اینم یه تجربه بود ..." ولی معلوم نیست چه موقع "قراره" از این تجربه ها است�اده کنه ...
"مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگ چینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی ..."
آنگاه که شب از آسمان �رو میبارد
بر چشم انداز نظاره کن، مرا ببین بازمیگردم
لبخند میزنی، دود در چشمان توست
از آتشدانی که نامه هایم به تو در آن میسوزد
�رصت داشته ای مدتی درباره اش بیندیشی
دویست مایل راه ر�ته ام، اکنون مرا دریاب
تعقیب پایان گر�ته و ماه بالا آمده است
مهم نیست کی چه کسی را دوست دارد
تو مرا دوست داری، یا من تو را دوست دارم؟
آنگاه که شب از آسمان �رو میبارد
میتوانم تو را از میان دیوارهایت ببینم و میدانم رنجیده ای،
اندوه چون شنلی تو را در میان گر�ته و �رو پوشانده است...
همین دیروز میدانم کلنجار میر�ته ای،
با �اجعه ای که توانستی از آن بگریزی ...
.
..
...
"باب دیلن"

Thursday, March 27, 2003

So tear me open but beware
There's things inside without a care
And the dirt still stains me
So wash me until I'm clean

I'll tear thee open make you gone
No longer will you hurt anyone
And the hate still shapes me
So hold me until it sleeps ...
"James Hetfield, Lars Ulrich"
- من رنگ شدم ...
- خوب، بخون، با این دست هنر کردی ببری! ...
... برای بعضیها از اول دست خوب می یاد، حتی اگه خیلی باعرضه هم نباشند، میتونند ببرند ... برای یک سری دست خیلی بد می یاد یه جوری که حتی اگه خیلی باهوش باشند هم هیچکار نمیتونند بکنند ... برای بیشتریها هم دست نه خیلی خوب می یاد نه خیلی بد، اینجاست که معلوم میشه بازی کی بهتره ... ولی آخرش اونی که بازیش بهتره شبیه اونی میشه که از اول براش دست خوب اومده بود. نتیجه "هیچ" �رقی نمیکنه ...
ولی به قول یه سریها "اینجوری لذتش بیشتره ..." (!)

Wednesday, March 26, 2003

"اگر هر تخمک را �رزندی بالقوه تصور کنی که هر ماه اولین سلول خود را به دنیا رها میکند و اگر درنیامیزد بانیمه دیگر خود، �نا میشود، آنوقت زایش بیشتر شبیه گل یا پوچ میشود ..."
ایجاد یک انسان، یعنی موجودی که میتواند �کر کند، زجر بکشد، خوب باشد و یا بد باشد، خیلی کار بزرگی است.
ولی احتمالا بیشتر آدمها وقتی دارند "تخمکها را بارور میکنند" به این مسأله �کر نمیکنند ...
- اگر �کر میکردند جمعیت جهان شش میلیارد ن�ر نبود ...
"... با همه تلاشی که کردند در طول زمانی که قرار کرده بودند -چیزی حدود سی و پنج سال- پانزده بچه جورواجور حاصل کارشان شد. پنج تای اول طبیعی بودند. بعد یک کج و کوله گیرشان آمد. این شش تا. بعد سه تا آمدند که شبیه هیچ کدامشان نبودند. این نه تا. بعد یکی آمد که دندان داشت. این ده تا. بعد سه تا آمدند که زود راه ا�تادند، زود حر� زدند و زود مردند. این سیزده تا. بعد هم دو تا آمدند با هم و به هم و درهم.
"... در را بست و چشمانش را هم گذاشت ..."
"پشت سرش را با چشم بسته نگاه کرد. دید پانزده ن�ر جورواجور ص� بسته اند که سیزده تای شان میتوانند مثل خودش پانزده تای دیگر به دنیا بیاورند. دید اگر بماند خانواده اش تا بیست سال دیگر میشود صد و نود و پنج ن�ر و این وحشتناک است. این شد که یک پایش را گذاشت این طر� که دیگر پیدا نبود. نص� بدنش نبود. آمده بود به عدم. کارهای باقیمانده زیادی نداشت در دنیا. تنها میخواست یک عکس دسته جمعی بگیرد..."

... C'est la vie


Tuesday, March 25, 2003

- "جناب سروان، با لباس نظامی خوب نیست آدامس بخوری ... برای شأن نظامی بده ...
کشیدمت کنار که �قط به خودت بگم ... جلو بقیه نباشه ..."
...
ای بابا، یعنی شأن نظامی بستگی به آدامس خوردن من داره؟
یعنی من میتونم به این سادگی با یک Olips ده تومانی کاری بکنم که برای شأن نظامی بد باشه؟!
این حر�ها چیه؟
اصلا شأن نظامی یعنی چی؟ یه شأن به زور به آدم داده بشه و بعدش با زور ازت بخوان که مواظبش باشی
اگه مواظبش نباشی هم بدترین مجازات در انتظارته: "داشتن این شأن برای مدت زمان بیشتر ..." یعنی اضا�ه خدمت
...
امروز وقتی داشتم از پادگان به خانه برمیگشتم مثل بقیه روزها با خودم هزارجور �کر میکردم ...
بیشتر روزهایی که صبحگاه هست، صحبت از اینه که شما خیلی م�تخرید که در این زمان خدمت میکنید و شما �لان هستید و بهمان هستید و شما نور چشم ما هستید و خدمت سربازی بهترین دوران زندگی شماست و ...
...
ولی مجازات و تنبیهی که برای ا�راد خطاکار -منظور از خطا در این جمله، انجام دادن هر کاری غیر از دستورات صادره از مقام ارشدتر است- در نظر گر�ته میشود، "داشتن این ا�تخار برای مدت زمان بیشتر" است و البته، در مقابل تشویق برای ا�رادی که "خیلی" به دستورات عمل میکنند هم معمولا "مرخصی" است یعنی چند صباحی را دور بودن از این محیط ا�تخار آمیز ...
- یک سری ا�راد خوشبخت هم بسته به مدرک تحصیلی و سن و سالشون، کم یا زیاد پول دادند و از این "ا�تخار"، "معا�" شدند ...
این "ا�تخار" نصیب هر کسی نشده ...
...
"نگاهبان کدامین ارزشید ؟"
"کویر مترسک نمیخواهد ..."

Sunday, March 23, 2003

"اگر پشیمان شدیم، چی؟"
هر کدام از ما در زندگی رویه و اصولی داریم، خودآگاه یا ناخودآگاه
کارهایی را انجام میدهیم و کارهایی را انجام نمیدهیم ...
و زندگی ما یعنی همین ساعات شبانه روز ....
خیلی وقتها پیش آمده که کاری انجام میدهیم و چند روز بعد یا چند ساعت بعد پشیمان میشویم
هیچوقت �کر کردید به اینکه اگر یک جایی از زندگی از رویه ای که به کل زندگی شکل داده پشیمان شدید
چه کار بکنید؟
- حتما همایون ارشادی در "درخت گلابی" را دیده اید ...
قومی مت�کرند اندر ره دین
قومی به گمان �تاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کی بیخبران راه نه آن است و نه این
راه بود و راه
سنگ بود و سنگ
کوه بود و کوه
و او گامی از پی گامی ديگر بالا و بالاتر مير�ت
نميدانست دلش می تپد يا نه؟
آسوده بود و مضطرب
و شايد حلقه خاطرات تلخ و شيرينش چشمانش را نمناک کرده بود
بی اراده مير�ت
بدان سوی که سهمناکترين ميدان آزمايش اراده است.
تهی شده بود از هر چيز
ققنوس اراده اش تمام خار و خاشاک گذشته و آينده را گرد آورده بود
و برآن ا�کنده بود آن آخرين اخگر اميد
-که خود روشنترين کورسوی نااميدی بود-
و اکنون تهی از هر اراده و تصميم بالا و بالاتر مير�ت
بدان سوی که سهمناکترين ميدان آزمايش اراده است.
ميخواست آدمها را ببيند – آنگونه که هستند- و دوست بدارد
-گناهی نابخشودنی-
و نمی انديشيد که «آيا در ميان اين آدمها کسی هست که مرا دوست بدارد؟»
-تجارتی حماقت وار-
و اکنون اين گناهکار احمق بی اراده بالا و بالاتر می ر�ت
بدان سوی که سهمناکترين ميدان آزمايش اراده است.�